تبليغاتX
پیاده‌رو - دلتنگی‌های یک دبیر سرویس در روزی که زاده شد
وبلاگ گروهی سرویس ادب و هنر خبرگزاری کتاب ایران
«سين» كوچك سلام.دل تنگم.تمام سلام هايم بي جواب مانده اند.داري قد مي‌كشي در تنهايي سيگارت.نگاه عريان تو هر از گاهي دل تنگي هايم را مي شويد.چشمان تو تنهاترين نگاه ماه است در شب.انگار حوالي خياباني باريك دنبال كتابت مي گردي؟خط به خط مشق هاي تو مهرباني است.تمام بوسه‌هايم براي مهرباني بي‌دريغت.

 

«لام» بزرگ،حال خاطرات هزار ساله مان چطور است؟كاش اين چند سطر را مي خواندي تا ببيني هنوز هواي  نامه هاي بي جواب در خيال قلمم بارور است. داري دور مي شوي.مثل خداحافظي هاي تكراري؛بي نگاه پشت سر.دور شده اي.هنوز خيابان حافظ بوي تو را دارد.راستي هيچ مي داني چراغ هاي خيابان حافظ هميشه آبي است.سكوت فاصله رابطه من و توست.

 

هي«عين نون» كجا هستي؟لابد آسمانت بزرگ شده، مثل رنگ هاي روي بومت.درخت بيد مجنونت ديگر سايه اي ندارد.آن باغ هم جايي نيست كه بتواني در آن راه بروي و حرف بزني.آنجا پر شده از تيرهاي چراغ و كلاغ‌هاي تنها.

 

«ب» اين همه مهرباني را از كجا آورده‌اي؟رگ‌هاي من شعر تو شده انگار.باور كن كه زندگي را با چشمان تو مي ستايم.پيش از اين كه مرا ببيني فكر مي كردي چشمهاي قهوه‌اي اين گونه شاعر باشند؟اين همه سرك كشيديم به جاده‌هاي سرد لويزان براي كشف جرعه‌اي از گرماي تن يك قهوه.دست آخر باز دست‌هايت طعم ترانه هاي تنهايي پاييز را گرفت. 

 

«سين كاف» عزيزم،به من بگو در بهشت هم مو‌هاي بچه‌هاي سرطاني مي‌ريزد؟آن خداحافظي آخر يادت است؟آن روز خورشيد سرخ بود و مي سوخت و تو از روي تخت بيمارستان به آسمان پريدي؟هنوز لوله هاي سرم در عكس روز تولدت، به شاخه‌هاي درختان رسيده.خنده‌ات هميشه قاب عكس است.كاش بودي تا آخرين هديه‌ات را كه خواسته بودي مي‌خريدم؟بازي كامپيوتري.

 

«شين ميم» تنها، ديگر مثل تو نيستم،دردهايم را توي دهان سيگار فرو مي‌برم.با خودم حرف مي زنم.ديگر در ميان جمع گريه نمي‌كنم.فرياد نمي‌كشم.دنيا برايم تمام شده.دنيا ديگر جايي ندارد كه بخوابد؛رگ‌هايي گشوده با سرنگ‌هاي آغشته به تنهايي.ارتباط بن بست است.

 

 

دوست من«ه كاف»،تنهايي تمام اين حروف را در من مي‌خواني؟تو در تمام اين سالها مثل درون سنگينم با من بوده‌ اي، خنديده‌اي،گريستي. تو مي‌داني كه هر چه بيشتر از خودمان فرار كنيم سايه‌هامان، باز كشيده‌تر خواهند شد.تو شايد بداني كه زندگي سيب نيست كه گازش زد.مي‌داني كه آيينه‌ها چشم‌هاي ما را ديگر كور نكرده‌اند.

 

«لام» بازگشتي و دست‌هاي مبهم مه همراهت نيستند و ديگر سگ‌ها در تنهايي‌ات پارس نمي‌كنند.اما باز عابران همان عابران پرخيال و نواهايي كه تو را از لا به لاي خشت‌هاي ديوارها،صدا مي زنند.

 

 

هي،«الف» سيگارها فاصله‌ها را بر مي‌دارند.مثل لحظه ها مي سوزند و خاطره مي سازند.«ح» در اين سكوت بي زبان كلمه‌هاي اشتباه زبان ما را يكي مي‌كنند.راستي نگفتي تكليف شعرهايي كه هر روز دور مي ريزي چيست؟اينجا پشت اين ميز شعر جور ديگري است،كلمه‌ها لحظه به لحظه سقط مي‌شوند.«ب ميم» روزي اميد عريان مي‌شود،روي شن‌هاي رفاقت.شايد در برزيل همديگر را ديديم.«ك»دنيا كوچك است و اشك هاي بسياري در پيش كه با طعم خنده افسوس‌ها را روي صورتت چروك مي‌كند.«ف كاف» زندگي يعني همين آرزوهاي كوچك كه ما را در آغوش تخيلات تسكين مي‌دهد.مثل يك فنجان داغ قهوه، پشت شيشه مه گرفته كافه‌هاي تنهايي.«ميم الف» هر قطره باران يك شعر است و هيچ شاعري آسمان را بي ابر نمي‌بيند.«سين ميم» سينما اينجاست و هر كدام ما يك فيلمنامه تلخ نوشته ايم.با شما هستم بچه‌ها،گاهي سفره،يك ميز كار است كه هر كسي كلمه اي را در آن گاز مي زند و حرفي را از او مي نوشد.

 

دوستم «الف»،كاش من و تو هم مثل «ح» با آرزوي يك ديدار ساده و به شوق يك قرمه سبزي مي‌توانستيم تنهايي خودمان را زير برگ‌هاي پاييزي پياده رو‌ها پنهان نكنيم.فكر كنيم كه زندگي تنها در چهار ديواري به نام خانواده معنا مي‌شود با سفره اي پر از غذا و دست‌هاي مهربان يك زن.

 

«ع» سياه و چاق،داري لاغر مي شوي. كودكي سياه تو سپيدي چشمهايت را بيشتر كرده.در سياهي فرياد بكش.اينجا چاهي روشن است كه با اشك هاي كودكي‌مان پر آب شده.

 

 

 

«نون» با خنده‌هايت مثل نسيم آمدي.اميد بودي و چه زود نا اميدم كردي.تو هم با ما نبودي.

 

 

«شين» شمالي،شعرهاي قربت چه طعمي دارند؟ برادرت «ب» تنها سايه شعري است كه تو مي تواني طعم ماهي و سيگارها و خاطرات سي و سه پل را روي دوشش بي اندازي؟

 

«ح نون» پشمالو زندگي درنگ بين اكنون و بعد است.كششي ميان دو لحظه ماندن و رفتن.بانو هم بهانه‌اي ميان همين دو گام است.طعم زندگي مثل قهوه تلخ است آقا.

 

زوج «ب و ب» چراغ هاي كافه‌تان تاريك شده، اما چراغ هاي رابطه هرگز.هميشه كسي شبيه خودم را تنها پشت ميز «كافه تيتر» مي بينم با سيگاري در دست و دل و ديده‌اي در باد.

 

«عين شين»باور نمي‌كنم پشت هر وبلاگي يك آدم تنها نباشد و تنهايي تو با اين همه وبلاگ بيشتر نشده؟«ح عين» نمي تواني خيلي از سايه ات فرار كني؟حتي اگر  "توني مونتا" باشي؟«شين ح» با «ميم خ»" از پشت آن تيترهاي لعنتي مرگ و تجاوز بيرون بياييد و خودتان را بسپاريد به كوله پشتي گنده‌تان.

 

 

«غين» و«ميم» خواهران بي‌ربطي كه از يكديگر دور افتاده‌ايد.دوستتان دارم مرده‌هاي شيرين. «ر» كوچولو زندگي،رفتي.بايد مي‌رفتي و چه خوب كه رفتي.فقط يادت رفت كه بگويي خداحافظ.

 

 

«سين الف»چمدانت سنگين شده؟كاش رابطه ها براي تو عدد نبودند.عدد آدم ها شايد يك باشد، اما عدد دوست داشتن بي نهايت است.«ميم چ»درست مي گفتي طعم مهرباني را خوب مي فهمم.براي همين است كه هميشه سفره دوستي هايم پر از مهر است.

 

«ميم عين»پدر شده‌اي.شوهر شده‌اي.اما براي من پسر بچه‌اي هستي روي نيمكت هاي پارك لاله كه دل در اولين تجربه كام سيگارش را دارد تا در غبار، خاطراتش را دوباره بسازد.كاش شماره كفش‌هايت همان قدر كوچك بود تا اين قدر تند تند از من دور نمي شدي.

 

«الف»پشت سيم‌هاي تلفن گاهي زندگي ناله مي زند.«الف»كوچلو فراموش نكن دايناسورها مرده‌اند،اما جاودان شده‌اند.

 

«ميم الف»سياه و ساكت.روزي مي‌تركي،مطمئنم.دنيا اگر يك دايره باشد، مي‌تواني داخل آن بالا بياوري.

 

«نون» و«ز» كاش شما در عصر دايناسورها زندگي مي كرديد.ان وقت با پدر و مادرتان غذا مي خورديد.داخل پشه بند مي خوابيديد.تمام زندگيتان نوشيدن يك نوشابه كوكا بود و در همان كودكي بزرگ به دنيا مي آمديد.

 

 

دل «عين»مادر ترك خورده و مي شكند.نگاهش گود افتاده.لنگ مي زند تنهايي.خشكيده خيالش در باور ماندن.

 

 

چقدر حروف كه من نامشان را گم كرده‌ام.چقدر نامه براي چقدر حروف نوشتم و به مقصد نرساندم.اين همه حرف با اين همه حروف چقدر كلمه شده و زاييده نشده.مرگ تمام نمي‌كند حروفم را.كلمه ها تمامم نمي‌كنند، هر روز راه مي روند.حرف‌ها با خاطرات پير مي‌شوند و كلمه ها سنگين تر.چقدر كلمات را زندگي مي‌كنم بي آن كه زنده باشم.مرگ باور زندگي است در من.من بي او.براي او.تمامم نمي‌كند او.پر از بي حوصله‌گي و بي خوابي است.نجواهاي من با اين حروف در روزي كه هرگز زاده نشدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:56  توسط عباس حبیبی  |